سمفونی باد
88/10/11کاسه صبر سکوتم که به سر می رسد...
دست و پایم سست می شود!
قصه رقصمان در سمفمونی ِ ساز ِ گام هامان
ناخواسته سُر می خورد درست روی همین صفحه سفید
که ساعت هاست تنها سایه مداد سیاهم سرگردان است بر آن...
و به یاد آن روز که بازو در بازوی هم
بادبادک تنهایی مان را
در هلهله باران و
هیاهوی باد
بر بساط ِ این آبی بیکران، رها کردیم
بر تنهایی بی شمار این برگ های تقویم زندگی ام
بغض می کنم...