بانو
88/12/16پُختن
شُستن
رُفتن
زاییدن و
مُردن...
از ازل حکم ابدی ات بوده است
مهمور به نام "جهل"...
اما کیست که نداند
بی تو - پریچهر ترانه های هستی -
جهان را
نه سهمی از عشق هست و نه سهمی از شور
نه انگیزه ای برای زندگی و
نه بهانه ای برای مستی...
کیست که عدالت را در نصف کردن حقوقت،
ستاندن کودکت،
سلب کردن آزادیت
و خط کشیدن روی تمام برابری ها
معنا کند؟!...
..
و کیست که نداند
"ندا"یی از جنس تو
"ترانه"ی آزادی سرود
تا برگ های رو به سیاهی این تقویم سبز بمانند!
بی نوا زن ِ سرزمین ِ من!
عاشورا
88/10/04قبل از هر چیز
پیامت آزادگی بود و مبارزه با ظلم
صد حیف که در خم همان پیچ اول سرگردانند
این ها که به گمانشان اهل کوفه نیستند و ...
فلسفه
88/08/21این عقل و دل لعنتی، گاه دچار فلسفه های احمقانه می شوند...
خسته که می شوم از این همه وسعت ِ نیستی ات،
این دو به چالش می کشند یکدیگر را...
دو سر طناب فرسوده را می گیرند
و آنقدر می کشند تا یکی شان با سر به زمین بخورد...
عقل سر به سر دل می گذارد گاهی:
-"آخر چرا باید عاشقش باشی؟!!"
و دل به فکر فرو می رود
و فکر می کند و فکر می کند و فکر ...
فکر و خیال و فکر و خیال...
و به یک باره دل می پرسد:
"چرا نباید باشم؟!..."
و عقلی که غافلگیر شده است
فکر می کند و فکر ...
دقیقه ای بعد،
این بار نوبت دل است گویا، تا بپرسد:
"چرا عاشقش شده ای؟!..."
...
..
آن وقت، می ماند نویدی شیدا و تویی ناپیدا...
ستاره
88/06/11ستاره های آسمانشان را
یک به یک
بر شانه های من و تو می نهند...
آسمانشان تاریک و تاریک تر می گردد!
پ.ن: فوتو پست
جامعه اسلامي دانشگاه فردوسي مشهد، بعد از ظهر
چهارشنبه 23 ارديبهشت ماه با دعوت از فاطمه رجبي، در برنامه اي تحت عنوان
"مرد هزار چهره 3" طبق معمول به تخريب بزرگان اصلاحات و مفاخر كشور
پرداخت.
اما آن چه در اين برنامه تعجب همگان را برانگيخت سخنان مهدي
مشكاني، مجري برنامه و يكي از اعضاي شاخص جامعه اسلامي دانشگاه فردوسي
مشهد بود. وي در ابتداي برنامه كلامش را اين گونه آغاز كرد:
به نام صراحت ، به نام صداقت ، به نام عدالت، به نام محمود احمدي نژاد!!!...
در اين لحظه دانشجويان منتقد با فرياد هاي "لا اله الا الله" اعتراض خود را به اين مساله عنوان داشتند.
جالب آن که کفن پوشان دوران اصلاحات در مقابل این جمله هیچ عکس العملی از خود نشان نداده و به تشویق مجری پرداختند!!
پ.ن: حرفی برای گفتن باقی می مونه؟!؟!
من و نونا: دروغ 13
88/01/18"نونا و نوید
به بهانه ی شروعی تازه در زندگی، با افتخار شما را به جشنی کوچک و خودمانی دعوت می نمایند.
پنج شنبه 20 فروردین، ساعت 20، هتل پارس"
بعد از ظهر سیزدهم فروردین بی هیچ نیت خاصی(!) این پیامک را برای سی نفر از دوستانم ارسال کردم :
عده ای کنجکاو شدند که موضوع چیست؟! نامزدی؟! ازدواج؟!...
عده ای سر درنیاوردند که موضوع چیست!؟!
عده ای سکته کردند و کلی ناراحت شدند و ... : دی
عده ای شوکه شدند و نمی دانستند که شوخی است یا جدی!!
عده ای سریعا توضیح خواستند و مرتب پرسیدند که نوید داماد شدی؟!! و چرا قبل از این به آنها چیزی نگفته ام!!
عده ای آدرس هتل را پرسیدند!! : دی
عده ای پشت سر هم تماس می گرفتند تا ببینند دوستِ تا دیروز مجردشان، چه بلایی سر خود آورده!...
عده ای "یار مبارک بادا ... " برایم خواندند!
عده ای بسیار خوشحال شدند!
عده ای ناراحت از اینکه چرا این خبر را از دهان دیگری شنیده اند و من قبل از این چیزی به آن ها نگفته ام!
عده ای از اینکه نمی توانند تشریف بیاورند اظهار شرمندگی کردند و آرزوی آینده ای خوش... !!
عده ای هم اذعان داشتند که دروغ تابلویی سر هم کرده ام!
و عده ای هم که اصلا به روی خودشان نیاوردند!!
...
..
.
به هر حال تشکر می کنم از همه آنها که خوشحال یا ناراحت شدند، سکته کردند، کت شلوار خریدند و ... و به هر حال معذرت بابت دل هايي كه صابونِ شام پنج شنبه را خورد!!
همین!!... :دی
بدتر از بد برای تیم ملی
88/01/18محمد مایلی کهن باز هم سرمربی تیم ملی شد!! آن هم در بحرانی ترین شرایط حاکم بر تیم ملی!!
او که درست ۱۲ سال پیش با شکست مقابل قطر از این سمت برکنار شده بود،
اوکه در صعود بهترین تیم امید تاریخ فوتبالمان به المپیک ناموفق بود،
او که تمام کاسه کوزه های شکستش را سر یک بازیکن و ورق های پاسور و تخته نرد شکست،
اکنون به عنوان منجی آماده است!!
گویا حمایت مسئولان سیاسی از این کارمند رسمی اداره تربیت بدنی و نیز پیروزی های تیم ملی بر کره جنوبی، چین و تیم های آسیای شرقی در سال هایی که او سرمربی بود، مسئولان خرافی ورزش کشور را وادار به این انتخاب کرده است!!
گویا از این به بعد دوباره باید منتظر جلسات دعای ندبه و کمیل و ... در کمپ تیم ملی و خواندن ادعیه بین دو نیمه ی بازی ها باشیم!!
ماجرای محمد مایلی کهن و تیم ملی مرا یاد همان آش کپک زده ی تهوع آور و کاسه ی چینی بند زده می اندازد!!
مردان شکلاتی
87/11/16مرد شكلاتي پوش از آزادي و جامعه مدني مي گفت،
مرد شكلاتي پوش از گفتگوي تمدن ها مي گفت،
مرد شكلاتي پوش از دوستي و صلح مي گفت،
مرد شكلاتي پوش اسطوره و قهرمان گشته بود،
به لطف قانون اساسی مان اما او را شكستند...
در تابستان ۱۸ سالگي ام
مرد شكلاتي پوش در سال هايي كه مي توانست قهرمان من باشد،
عباي شكلاتي اش را از بر زمين انداخت و رفت!
و دوباره همان آش و همان كاسه...
چند سال بعد، اين بار در گوشه اي ديگر از دنيا مردي ديگر از صلح و دوستي و آزادي سخن گفت...
مرد شكلاتي،
پسر مهاجر كنيايي،
او دستش را دراز كرده است،
كافي ست مشت هايمان را باز كنيم...