تبليغاتX
نوید بدون روتوش

نامه

88/11/17


گفته بودی برایت نامه بنویسم...


" نگران نباش..."

-رنگ دروغ که بر زندگی بپاشم-

" ...اینجا همه چیز مثل همیشه است!

زندگی در جریان است!

آسمان هنوز بالای سر است و

پرنده ها بر شاخه ها نشسته اند...

...

..

نگران نباش!

حال همه خوب است... "



چه اهمیت دارد اما

اگر زندگی جریانش متلاطم و

آسمانش گرفته و ابری و

پرندگانش خالی از فکر پرواز باشند؟!


چه اهمیت دارد این ها

وقتی نمی دانم وسعت کویر نیستی ات

چند سراب دیگر تا رسیدن به تو، پیش پایم خواهد نهاد؟!




 




"تو" ی بر دل نشسته...

"واژه" های بر کاغذ ماسیده...

و "من" معلق در فاصله مبهم دو خط آبی کاغذ سپید...

..

.


این ها شده اند تمام این روزهایم ...




 

شبانه

88/10/16


بی تو نی ام دور مباش، چون مه بی نور مباش

هست بکن، مست بکن، هر چه ازین دست بکن


راه بیار، راه بیار، صد به ازین چاه بیار

عشق بده، شور بده، باده ای از نور بده


ساقی من گوش بده، سوی من آغوش بده

جام پیاپی مخورم، زان لب چون نوش بده





پ.ن: این ها نتایج شبی است پر از سکوت و پیاده روی شاید!




 

گروگان

88/10/15


فصل کودکی؛


قصه دیدار...


قصه من،

             تو

                  و عروسکی که گم می کردمش هر روز

                                                                    در رویای بوسه ای...


قصه عروسک پنهان در دخمه اتاقک کم نور انباری...

قصه آشفتگی تو در جستجوی عروسک

و سرمستی من در تعقیب تو ...


قصه شکار و

لمس لبهایت در شیرین ترین خلوت خانه کوچک کودکی

                                                                      به بهانه پیدا شدن عروسک!


قصه مادربزرگ نگران در جستجوی ما

و فریادهای شادانه و

                              لبخندهای کودکانه ما در جستجوی خوشبختی...





فصل جوانی


قصه تکرار...


قصه من،

             تو

                  و دلی که گمش کرده ام این بار...


قصه دل پنهانم در گوشه تنهایی تو...

قصه بی فراری من در عطشت

و سِحرخند تو بر شیدایی من...

...

..

.




عکس نوشت



بعدا اضافه شد:

پ.ن: عطر گل مریم عاشق تر می کند آدم را گویی!



 


کاسه صبر سکوتم که به سر می رسد...

دست و پایم سست می شود!


قصه رقصمان در سمفمونی ِ ساز ِ گام هامان

ناخواسته سُر می خورد درست روی همین صفحه سفید

که ساعت هاست تنها سایه مداد سیاهم سرگردان است بر آن...



و به یاد آن روز که بازو در بازوی هم

بادبادک تنهایی مان را

در هلهله باران و

هیاهوی باد

بر بساط ِ این آبی بیکران، رها کردیم

بر تنهایی بی شمار این برگ های تقویم زندگی ام

بغض می کنم...




 

آتش ِ تو

88/10/01


در آستان این فصل سرد؛

شمع های دومین سال ِ نقش بستن ِ جانت بر خاطرم،

آرزوی بودنت را 

گرمترین پناهگاه من ِ سرگردان می گرداند...



هیمه محبتت روشن نگاه داشته است

آتشی را که دو سال است در این دل افروخته ای...



وای از آن خرمن گیسوان که مشدد کند روزی این گرما را...







عکس نوشت


پست مرتبط


پ.ن: "نا نوشت"ها را به موضوعات وبلاگ افزودم!

انگار گاهی نا نوشته باید سخن بگویم...


 


آشفته است

لبش را می جود

نگاهی به اطراف

نگاهی به ساعت...


پریشان است

به طرف اتاق دخترک می رود

در را باز می کند

چراغ را خاموش

سیگار را روشن

کبریت را خاموش...


لبش را می جود

مضطرب است

قلبش انگار بر دیوار سنگی سینه اش می کوبد

پشت سر هم

بی وقفه...


سیگار را از گوشه لبش بر می دارد

به طرف آشپزخانه می رود

دنبال می گردد

به هم می ریزد

پیدا نمی کند

پیدا نمی شود...


سرماخوردگی

آموکسی سیلین

استامینوفن

دی آموکسی کلاو

رانیتیدین...


اه! پس کجا هستند این آرام بخش های لعتتی!؟


سیگار را در ظرفشویی آشپزخانه خاموش می کند

دنبال می گردد

باز هم...

پروفن

استامینوفن

...

..

اگزازپام

دیازپام

لورازپام

ترامادول...


شیر آب را باز می کند

لیوان را  لب به لب پر از آب

لب...

به لب...

ب ه ل ب ...


اولی

دومی

سومی

روی زمین می نشیند

سیگاری روشن می کند

همین طور که به کاشی های سرد آشپزخانه تکیه کرده

سعی می کند لیوان را روی میز بگذارد

بدنش را می کشد

دستانش را

سیگارش را هم...

سر می خورد

می افتد

لیوان شکسته را نگاه می کند

بالا و پایین خودش را فحش می دهد

به ساعت نگاه می کند

به سمت اتاق دخترک می رود

بر می گردد

در خانه را قفل می کند

چفت در را می اندازد

و دوباره اتاق دخترک...


لبش را می جود

شروع می کند

جستجو می کند

لا به لای کتاب ها

کشوی میز

کیف دستی

جیب پالتو

زیر تخت...

به دنبال سایه ای می گردد!

همه جا را زیر و رو می کند

چشمانش می سوزد

سرفه می کند

سیگار را از گوشه لبش بر می دارد

سیگار را داخل لیوان قهوه دخترک خاموش می کند


لبش را می جود

نکند خانه بوی سیگار بگیرد؟!

نکند بفهمد سیگار می کشم؟!

...

اهمیتی نمی دهد

کامپیوتر را روشن می کند

میان پوشه ها

عکس ها

فایل های مخفی...

جستجو می کند

نام او را

نام سایه را

نام خودش را حتی...

لا به لای کامنت های تک تک وبلاگ های آشنا...


خسته می شود

دوباره سراغ کتاب ها می رود

میان تک تک کاغذها

یادداشت ها...

هیچ نشانی از سایه نیست اما!

ولی انگار همین جا بود

همین گوشه

همین نزدیکی

گوشه خاطرات دخترک

گوشه کابوس های خودش

اسمش را به خاطر دارد

چهره اش را هم

همین چند لحظه پیش اینجا بود انگار!

همین چند لحظه پیش...


سیگار بعدی را روشن می کند

فکر می کند

پریشان می شود

به ساعت نگاه می کند

لبش را می جود

چرا دخترک نیامد؟!

کاش به این زودی ها نیاید

کاش امشب بیاید

نکند با سایه از این شهر فرار کرده باشد؟!

نکند مرا تنها گذاشته باشد؟!!

نکند اصلا این اتاق دوربین داشته باشد؟!

نکند الان دارد مرا می بیند!؟!

نکند الان دوتایی به من می خندند؟!؟

...


دیوار را به سرش می کوبد

اتاق به هم ریخته را

دوباره و دوباره

می گردد

جستجو می کند...


پسرک

در اتاق تاریک

به دنبال سایه ای است

که شاید فاصله میان او و دخترک بوده است روزی

فاصله میان او و دخترک امروز حتی

روزی...

امروز...

روزی؟!؟

امروز؟!!

پس چرا از سایه خبری نیست؟!

کیست؟!

کجاست؟!؟ا

...

زنگ در خانه به صدا در می آید

می ترسد

سیگارش را خاموش می کند

ته سیگار را پشت تخت می اندازد

اسپری را بر می دارد

زنگ دوباره به صدا در می آید

سعی می کند اتاق را مرتب کند

لبش را می جود

قلبش تند و تند می زند

کاغذها

کتاب ها

کیف و پالتو

همه را سر جایشان می گذارد

باز هم

صدای زنگ در

طولانی تر از دفعات پیش

صدای دخترک...

دستش می لرزد

لبش را می جود

این وسایل قبل از رفتن دخترک کجا بودند؟!

دل به دریا می زند

در را باز می کنم...



چراغ اتاق را روشن می کند


چشمش بر زمین می افتد


خشکش می زند


بغض می کند


بر می گردد


به زمین نگاهی دوباره می اندازد


درست پشت سرش



سایه خودش



سایه ای که در تاریکی به دنبالش می گشت...



می نشیند

به دیوار اتاق دخترک تکیه می دهد

فریاد می زند

زار زار گریه می کند...






پ.ن1: ندارد!

پ.ن2: جنگ نهروان است اینجا، گوشه دلم انگار!



 

بی پرده

88/09/21

حرکت گیجِ ِ انگشتان لرزان

بر شیشه بخار گرفته اتاق ِ تاریک!

تصویر قلب من و خنجر تو...


تکرار ِ اکران ِ علاقه ای کور و

                                ب-کارتی دور

                                             بر پرده ی سیاه قلبم...



زمستان؛


داستان غروب:

پیوند دست های سرد و

                              لغزش لب های گرم


داستان شب:

پلک های سرد بی قرار!

رژه ی تن عریان تو

                     میان دستان بی پروای او

                                                  در ذهن طوفانی من...


داستان صبح:

چشمان گود افتاده ی بی خواب ِ من!

چشمان گود افتاده ی بی خواب ِ تو!

...

..





عکس نوشت


پ.ن1: این پست مخاطب خاص...

                                         ...ندارد!!

پ.ن2: ازین پس به جای عبارت فوتو پست از عکس نوشت استفاده خواهم کرد!

 

راه ِ ما

88/09/15

غرق در آبی ِ چشمانت

خط سیر نگاهت را دنبال می کنم:


جاده های فردا موازی اند و

دل هامان متقاطع...



اما مَه بانوی من!

اگر زیاده اهل ریاضی و ریاضت نباشیم،

خطوط موازی نیز بهم می رسند...

..

.

حتی اگر شده در بی نهایت!




فوتوپست



 

آشفته،

ازین کران تا آن کران

میان اذهان دیگران

در جستجوی تو ام بانوی من...


و تو نشانی ات گویی همیشه همین جاست:

کمی دورتر از من،

نزدیک تر به غریبه ها،

کنار خاطراتشان حتی...

..

.


اما چه باک از این سایه ها؟!


چه باک

که ما عاشقانه

کلاف دل هامان را باز کرده ایم برای هم،

تا طرحی نو در اندازیم!


طرحی نو با دل هامان:

تار از تو، پود از من...




فوتو پست




 

بیهودگی

88/09/05

دقایق و ساعت ها

در پی هم می دوند،

تا شاید

زمانی،

مکانی،

به وصال رسند...


دقایق و ساعت ها

در پی هم می دوند،

و چون بهم می رسند

در یکدیگر محو می شوند!


دقایق و ساعت ها

در پی هم می دوند،

اما چون بهم رسیدند

در چشم به هم زدنی

از هم عبور می کنند...

عبور...


عزیز من!

شما حتی راه رفتن تان شبیه هم نیست!

به کجا چنین شتابان؟!...




فوتو پست (Photo by me)

(با تشکر ویژه از مهیار)


 

شعر تو

88/08/28

خواستم شعری برایت بسرایم

شفاف، بی پرده، بی ابهام...

اما نشد!

این کاغذ باز هم سپید ماند!


تنها نوشتم:

 

-پنج-


زحمت سر و ته کردن کاغذ را خودت بکش...




فوتو پست


پ.ن: از تمام صدها جمله ای که رژه رفتند چندین ساعت جلوی چشمانم،

همین چند جمله تنها روی کاغذ آمدند!


بعدا اضافه شد:

حساب که میکنم میبینم در این ماه (آبان) هفت پست نوشته ام!

خودش کلی رکورد است!

و من این اتفاق را به راحتی می توانم بگذارم به حساب چیزهایی که دارد تغییر می کنند در زندگی ام!

میگذارم به حساب روند مثبت زندگی و همه ی آن چیزی که داشتنش شاید هی نزدیک و نزدیک تر می شود!


 

بهار؛

بعد از ظهری ابری و نمناک

                                بوی باران و خاک


تابستان؛

شبی پر ستاره و

                    نسیمی خنک


پاییز؛

غروبی نارنجی و

                   برگ ریزانی طلایی


زمستان؛

صبحی مه آلود و

                   دانه های ریز برف...


فرقی نمی کند اصلا...


یکی از همین روزها که

حرف آخرمان را همان اول خواهیم گفت،

من دستم را به تو می دهم و

                                    تو گیسوانت را به باد...


و دلبری می کنی برای دلی که برده بودی

قبل تر از این ها حتی...


و ما عاشق تر می شویم...



فوتو پست


 

رنگ تو

88/08/11
 

شتاب کن

به سویم بیا

شعرم را دچار بی وزنی کن...

 

مگر این شعرهای سپید

روزهای سیاه را

خاکستری کند

لااقل...

 

 

فوتو پست

 

پ.ن: انگار دوستی عزیز شروع به نوشتن کرده است! اینجا!

 

 

جاذبه

88/08/01

کنارم که می نشینی

کاغذهای از تو نوشتنم سپید می مانند...


جوهر خودکار بر کاغذ نمی ریزد...



جاذبه ات نیوتن را هم غافل گیر کرده است...



فوتو پست


 

تولد

88/07/25


ویار ِ این شب هایم شده ای


محبتت در دلم دو ساله شد

                                   اما حامله ام هنوز...


به دنیا نمی آیند  این حرف های لخته شده  و این احساسات چروکیده...

سزارین لازم دارد گویا این عشق!


می ترسم گل گیسو جان! می ترسم...

نکند کودک به دنیا آید و مادر هنگام زایمان...



فتو پست




 

شبانه

88/07/19


اتاق تاریک،

             نور شمع و

                           بوی عطر...



دو فنجان قهوه ی سرد،

                             هق هق های تو و

                                                     شانه های من...




فوتو پست

پ.ن1: "خاک خسته" را برای شنیدن پیشنهاد می کنم امشب!

پ.ن2: بیش از یک ماه از بازداشت دوست عزیزم، افتخار برزگریان می گذرد.

....و امشب عجیب دلم تنگ است برایش... عجیب...

 

خلاء

88/07/08

واژه ها ذهنم را قلقلک می دهند،

عبارات ِ حسود اما کنار هم نمی نشینند،

به کاغذ نمی چسبند و سُر می خورند!



جملات فرار می کنند

به این سو و آن سو...

به کرانه هایی که تو آنجایی

و کابوس هایی که شبیه نبودن توست...



کاغذ ِ سپید

- هم چون جملاتی که هیچ گاه به گفتن نیالودم شان -

تمام آن چیزی است که امشب برایت نوشته ام...




پ.ن: فوتو پست


بعدا اضافه شد:

پ.ن: مسعود عزیز! مصیبت وارده را صمیمانه تسلیت می گویم!

شادی های زندگی ات افزون و غم هایش کم باد!

 

نوا

88/07/01

شاید برای من

                  دیگر نه فرصتی

                                     نه آشیانه ای

                                                       و نه بهانه ای

که زنده بودنم شبیه زندگی باشد...



اما خیال تو که می وزد، این شعر را باد می برد...




پ.ن: فوتو پست



 

ماه

88/06/14

ماه و برج؛

همسایگان همیشگی

نزدیک و صمیمی اند از این دور دست ها!

و چه آرامش نابی نهان است در این نزدیکی...


نزدیک تر اما...

فاصله است میانشان!

خیابان ها فاصله حتی...


داستان ماه و برج

قصه ی من و توست؛

چه صمیمانه نزدیکیم هنگامی که دوریم

و چه دور وقتی نزدیکیم...



پ.ن1: فوتو پست (Photo by me)

پ.ن2: پس از 12 روز، که بر تو و همه ی ما زهرگون گذشت ثانیه هایش،

فردا دوباره در کنارمان خواهی بود و همه خوشحالیم ازین بابت، محسن عزیز!


بعدا اضافه شد:


پ.ن3: 12 به 13 رسید و تو نیستی هنوز!

پ.ن4: دل تنگی، بغض و گاه اشک...

 

نیمکت

88/06/06

صبح؛

قلب هامان میان دستان گره کرده مان

بوسه هامان میان پچ پچ هامان


شب؛

قلبت، میان تاریکی تنگ سینه ات

تَنَت، میان دستان شکننده ی ابتذال

***

چه صبح ها که در فاصله ی " ای کاش..." به شب می رسند

و چه شب ها که ای کاش دستان ِ سپیده را لمس نمی کنند!

***

صبح و نیمکت ِ تنهای ِ پارک

شب و تخت ِ خواب ِ بی من ِ تو ...



پ.ن1: فوتو پست

پ.ن2: این روزهای بالقوه شاد، چقدر  تلخ شده اند  بالفعل!

چه می گذرد بر تو این شب ها؟!

زودتر بیا که تب دارد این دل بی تو!


 
 

سلام

حال همه ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند*

 

اندر حکایت احوالات ما اگر بپرسی

حکایت شادی بود و ...

                               شادی!

حکایت کنار هم بودن ها و

گاه درس خواندن ها

حکایت ضریب اطمینان کوچک تر از یک و نیروی فشاری طناب...

حکایت استادهای سخت گیر و ...

 

حکایت ما، حکایت تهویه مطبوع بود و کلاس هایی با تهویه نامطبوع!

 

حکایت دو میلیون دقیقه با هم بودن و

شاید میلیون ها دقیقه بی هم بودن...

ملالی نیست! زندگی در گذر است...

 

حکایت چهار سال با هم بودنمان

حکایت آشنایی ها بود

                             خوشی ها بود

                                                 لبخندها بود و

                                                                    شادی ها بود

 

و امروز حکایتمان حکایت بغضی است در پی جدایی

که زیر لبخندهایی گاه تصنعی پنهان می شوند

 

نه ری را جان!

نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت می نویسم

حال همه ی ما خوب است

اما تو باور مکن...*

 

 *سید علی صالحی

 

پ.ن۱: بدون شک بهترین شب زندگی ام بود! کاش کمی طولانی تر...

پ.ن۲: این متنی است که در مراسم فارغ التحصیلی خواندم!

ویدئوی آن را اینجا می توانید ببینید!

 

 

کلبه من

88/05/18

عطر چای و

چک چک باران و

پچ پچ های گم شده

غرق در سیاهی چون زلفانت

میان چهار دیوار این چوبین کلبه ی سراسر سکوتِ رویایی...


ثانیه های گره خورده، میان دستان من و لب های تو...


و بوی خوش تنی که حرمتش،

پلک ها را در سپیده دم ِ فردای ِ ای کاش نرسیده

                                                                              بر هم می فشارد...




پ.ن1: فوتو پست

Special Script: گویی یک نفر این نزدیکی ها یک بار دیگر به دنیا آمده! (+)

20 سالگی سرشار از هیجان و خالی از دغدغه برایت آرزو می کنم!

پ.ن2: به دلایل زیادی 21 تبدیل به 20 شد! :دی


 

می شمارم

              بی شمار ثانیه های از شمارش خارج شده ی آشنایی مان را!


و این قرمز چراغ های رابطه

                                که سَر ِ سبز شدن ندارند گویی!


عبور می کنم...

با احتیاط...

به سمت راست...


برای رسیدن به تو

                    از مسیرهای دیگر تردد خواهم کرد!



پ.ن1: اولین فوتو پست را اینجا ببینید!

پ.ن2: فوتو پست، لینک عکسی خواهد بود با قرابت معنایی با آن پست!

پ.ن3: با یاد و احترام به فروغ فرخزاد

 

چهار دیوار

           یک پنجره

                       بی دَر...

*****

شبانه های رویا،

مست می شوم از آخرین کام و

                                     جام ِ شیرین ِ لبانت

مست از حضورت...

گرم و سرد ِ دستان ِ تو و صورت ِ من...

*****

روزانه های کابوس و

                       صورت ِ بی جان در آینه ی ِ چین خورده...

زلزله های یاد ِ تو

                 و پس لرزه های دلم...

...

..

.

وای! عاشق شدم!

******

چهار دیوار

           یک پنجره

                       بی دَر...

"باید این پنجره را بست و نشست

                                        پشت دیوار کسی می گذرد...

                    باید عاشق شد و رفت..."

 
 


تابستان

           و روزهای داغ و طولانی

                                داغ چون خاطرات ِ دستان ِ گره کرده مان

                                 و طولانی به درازای فاصله مان این روزها...


تابستان

            و شب های سرد و کوتاه

                               سرد چون وجود ِ من ِ بی تو

                               و کوتاه از بی طاقتی ِ هق هق های شبانه ی تنهایی مان...


تابستان ِ بی تو

                  و چتر ِ بسته شده ی ِ دلم

                                                    تا دوباره باران ِ نگاهت ...


 

پ.ن: در روزهایی که به تولد "نوید بدون روتوش" نزدیک می شویم،

مشکلات بلاگفا مرا مجبور می کند که هم اینجا بنویسم هم در پرشین بلاگ!!

(اگر در باز کردن این صفحه مشکل دارید اینجا را کلیک کنید!)


پ.ن "تولد دات کام": این روزها آدرس جدید است که می آید!

به لطف کادوی تولدم با تاخیری 100 روزه، من هم دات کام شدم! :دی

از این به بعد می توانید مرا در www.NavidSaberi.com بخوانید!

(مسعود جان! کادوی تولدت درست مثل خودت است! بی وقت اما فوق العاده!)

 
 

بوی نم و

           غم و

                 آوارگي ِ خيابان هاي ِ نم دار ِ غم زده ...

 

اشك آسمان بر قامت من

اشك من بر صورت زمين ...

از ميان ورق پاره هايم

سبزوار- فروردين ۸۸

 

ماه ِ من

88/02/05
 

گاه به گاه نگاهي بر خود بينداز

و به ياد دل هاي پریشانی باش كه نگاه بر تو دارند...

 

گاه به گاه نگاهي بر خود بينداز!

امشب در كرانه شرقي آسمان...

 

از ميان ورق پاره هايم                                        

مشهد- شب چهاردم يكي از همين ماه هاي قمري!

 

حال تو هر چه می خواهی از بهار و عید و نوروز بگو

این دل ِ دل تنگ نمی فهمد گویا!!

تو که نباشی ریسمان ِ دل تنگی بر دلم تنگ تر می شود

و در سکوت ِ این خانه ی ِ خالی ِ چون من ِ بی تو تنها

به دنبال روزنه ای به سویت

هر گوشه از من ِ تو را می کاود!

کاش تو که با بهار ...

..

.

پ.ن روتوشی:جمله آخر این پست به دلایلی معلوم روتوش شد!!

پ.ن مخصوص: نوروز باستانی مبارک و فرخنده! (نه یک کلمه کمتر، نه یک کلمه بیشتر! :دی )

پ.ن تولدی: تولد امسال برایم بسیار خاص بود و پر شکوه! کاری جُز تشکر از من بر نمی آید!

صمیمانه ترین سپاس ها و قدردانی ها از :

خانواده ام :

مامان، بابا، نادیا و مهیار. مامانی و آقاجان. دایی مرتضی، زن دایی میترا، مینا و تینا.

دوستان عزیزم در انجمن های اسلامی شرق کشور و کیان امروز :

شهره و رضا . عاطفه، فاطمه و علی. محسن عزیز و رضا لطفی.

دوستانم در گروه مکانیک دانشکده مهندسی:

عرفان، میلاد، محمد یوسف، امیر خوگر، فواد ، حمید حاجی نژاد و کیان عزیز.

و سایر دوستان بسیار عزیز که مرا شرمنده خود کردند:

بهزاد، یکتا، یاسمن ، مهدی و مونا ...

 
 

طلوع می کنی، خورشید رویاهای مخملی!

و گرم می شود تن ِ سرد ِ بی بهانه زی ام...

...

چشم می دوزم

چشم می بندم

بی هیج پلک زدنی

بی هیچ صدایی

غرق در تو می شوم

بویت می کشم...

...

به میانه ی ِ طاق ِ لاجورد ِ وصله خاکستری می رسد خورشیدمان

رویاها رنگی دگر می یابند

رنگی نه چون امید و نا امیدی

نه چون وصال یا فراق...

رنگ بُغض آلودی شاد!

رنگی تنها آشنا با تو و من

بین هست و نیست

هم چون من...

تار ِ چهارم ِ سه تار ِ تو!

 

 
 

دلتنگ پيوند نگاهت كه مي گردم،

به سويت مي ميرم!

 

و شمارش پولك هاي سپيد پيراهن سياهت

لالايي ِ شب هاي بي نگاهم مي شود...

 

صد افسوس كه بهانه ي هر شبانه ي گم شدنشان

مي ربايد خواب را از نگاه بي نگاهم!

 

راستي!

ستاره هاي آسمان تو نيز گم مي شوند؟!

                                كسي مي دزدد؟!

 

پ.ن۱:تا به كِي ستاره ها را به نام ِ خود سند زدن؟!

پ.ن۲:از اين پس در اينجا دغدغه هاي سياسي-اجتماعي ام را خواهم نوشت! 

 
 

عطر romance ، گوگرد، Gold Nescafe و سيگار ...

*****

دخترك

شمع را خاموش مي كند

مي رود

-شايد دوباره، جايي دگر، شمعي دگر روشن و بعد خاموش كند... شايد!-

******

پسرك

در اتاق چون دنيايش تاريك

بر آخرين كام بوسه مي زند

آستينش را بالا مي دهد...

...

*****

بوي گوگرد، عشق سوخته، پارافين و سيگار

                                                          جانشين عطر دخترك!

داغ تنهايي بر پيكرش

                           جانشين نداشته هايش!

...

 

 

 
 

چشمانش را می بندد

و با تو در شهر خاکستری رویاهایش قدم می زند!

چشم در چشم من...

*****

لبخند می زنی

افسار روح سَرکشت را به باد می سپاری و دور می شوی...

*****

چشم بر هم می گذارم

سوار بر گذشته سپید -که زیباترین واژه های هم بودیم-

سوار بر ای کاش فرداهای آبی

           ای کاش رویاهای صورتی

سوار بر هفتمین سلام

فرار می کنم از تمام "او" ها...

*****

افسار روح سرکشت را به باد می سپاری...

دور می شوی...

آنقدر دور که برایم از تو تنها یک نقطه باقی می ماند...

*****

کاش هیچ گاه نقطه ها واژه ها را نمی فرستادند سر خط! 

 

 
 

ساعت هفده به وقت تنهایی؛

 

تنهاتر می شوی چون من

تنهاتر از ستاره های آسمان پر ستاره!

می نشینیم در حیاطِ درختانِ بی برگِ چون ما دلتنگ،

زیر دانه های سپیدِ ابرانِ سیاهِ این سقفِ همه جا آبی...

 

گل گیسوی من!

هیچ دست گرمی،

-بی طمع ِ آب شدنمان-

دست های سردِ دو آدم برفی را نخواهد فشرد...

 

ساعت هفده به وقت خدحافظی!

 

 
 

عکس هایمان را بر دیوار سرد اتاق،

روبروی هم، چشم در چشم هم،

می آویزم...

و دلم حسادت می کند به چشمان عکسی ام

-که نه چون من- لحظه ها را با چشمان تو می گذراند!

 

گل گیسوی من!

به کدام ضریح مشترک گره زده ایم دل هایمان را؟!

دیوارهای موازی که هیچگاه به هم نمی رسند...

 

 
 

مهمان چشمان غریبه ای گشته ای و

معشوقت را فریاد می زنی...

دنیایم غرق در سکوت می شود و

تو را -نامت را- سکوت می کنم...

پتکِ فریادِ غرورت ، بر قامتِ سکوت زده دنیایم می نشیند!

 *****

در ساعات پایان شب های پاییز ِ هشت و هفتِ جفت دویِ زندگیم ،

-که به گواه پلک های تا سحر بازم ، طولانی تر از یلدا گشته اند حتی!-

ترانه های کاغذی ام

باز هم طعم تنهایی می دهند

تن هایی با عطر تو...

 

 
 

روزی از همین روزها،

ساعتی که شب، خرامان، دستش را به صبح می رساند

لحظه ای که خورشید دوریت را برنمی تابد

و بی قرار، در انتظار پیوند با آسمان است

- در کنتراست زیبای تاریکی و روشنایی-

و در خلوت بی صدای شهری که مردمانش چون همیشه خواب خوابند،

تو را خواهم دزدید و با خود خواهم برد

تا بیکرانی چون عمق نگاهت

تا میان همان کوه هایی که خورشید آنجاست

و از آنجا برای دیدن رویت طلوع می کند.

 

روزی از همین روزها

روزی که بی شک نزدیک است...

 

 
 

قیچی تیز سانسور را بر می دارم و به جان کلماتم می افتم.

زبانم را به "دوست داشتن" در دهان نمی گردانم.

احساسم را در سلول انفرادی، در جزیره ای دور افتاده، حبس می کنم.

...بُغضم تَرَک می خورد

از میان نرده های سرد اتاق تنهایی ام

.به درخت عریان باغچه همسایه خیره می شوم

 

!امید و فردا انگار به هم آمیخته شده اند

امید به آزادی احساس

!نه اعدام آن

 

پ

.ن: مواظب تمام چیزهای تَرَک خورده باید بود! مبادا که روزی بشکنند

 

 

 

پس از مدت ها به سراغ صندوقچه چوبی قدیمی خاطراتم می روم،

و صدای باز شدن دری که مست می کند مرا

و می برد به کوچه باغ های خلوت تنهایی، عطر یاس، بوسه ها، ...

 

تیشه ام را بر می دارم و می کوبم،

می کوبم بر خودم و بر قامت دیوار قطور این کهنه زندگی

می کوبم و می کاوم،

تا شاید به ریشه های خود برسم...

 

تیشه ام را بر می دارم و می کوبم،

می کوبم بر تمام مرزها، لایه ها، قیدها و بندها و تارهایی که بر خود تنیده ام

می کوبم و می کاوم،

تا رها کنم خود را و اجازه دهم به این روح وحشی سرگردان

تا هر آنجا که می خواهد،

-هر آنجا که دوست می دارد-

سکنی گزیند...

 

تیشه ام را بر می دارم و می کوبم،

می کوبم بر سر تمام مجسمه ها و فرشته هایی که در ذهن پرورانده ام

می کوبم و می کاوم،

تا پیدا کنم آن پری دریایی را

که شاید در قامت تو،

از دریا به میان انسان ها آمده است...

 

می بینی؟!

واژه هایم نیز دچار تو شده اند!...

 

پ.ن1: و این "هفت" مقدس دوست داشتنی!!

هفتمین انگشت شمارش دیدارهایمان بالا می رود و ...

پ.ن2: و امروز، فال من سیصد و شانزدهمین غزل حافظ:

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

...

 

 

 
 

آبان می آید

سرد می شود

روز به روز

سرد و سردتر

باد می وزد و  می رباید مرا از قلبت...

باران می آید و می شوید مرا از ذهنت...

و رابطه من و تو که گویی نسبتی مستقیم دارد با این آب و هوا...

 

پ.ن مخصوص : فردا تولد کسی است که بی شک این روزها عزیزترین است در زندگی ام!

عزیزترین، مهربان ترین و زیباترین خواهر دنیا! تولدت یک دنیا مبارک!

پ.ن۱: زندگی ام را روز به روز به نسبی گرایی نزدیک تر می کنم.

"...ترین" را از زندگیم حذف می کنم... گویی این تویی که از زندگی ام حذف می شوی!!

پ.ن۲: قوانین استثنا دارند! مثل همیشه!

"پ.ن ۱ " شامل "پ.ن مخصوص" نمی شود!! :دی

 

 
 

کنار پنجره اتاق

روی تختِ خواب صورتی ات می نشینم...

و چه تناسبی است

میان پریشانی زلف آشفته تو

و آشفتگی دل پریشان من!

 

در آینه می بینی ام و هیچ لب از لب نمی گشایی!

دیگر کجا را زیر رو کنم به دنبال آنچه در دل نهان داری؟!

 

[چِک چِک ... چِک چِک]
صدای لبریز شدن کاسه صبر دل صبورم است که انگار می آید...

 

پ.ن۱: چیزهایی به گوش می رسند! شبیه یک اتفاق خوب ...

پ.ن۲: بیست سالگی هم دیگر خَز و خیل شد! مسعود هم پیرمرد شد!! :دی

 

 
 

جهانم را - هر چند کوچک - نصف می کنم :

نیمی برای تو

نیمی برای پرندگان ، تا برایت نغمه بسرایند.

 

مهربانیم را - هر چند ناچیز - نصف می کنم :

نیمی برای تو

نیمی برای ابر پاییزی ، تا قطرات بارانش را بر تو بباراند

و لذت ناب قدم زدن زیر باران را به تو هدیه کند.

 

دوست داشتنم را - هر چند کودکانه - نصف می کنم :

نیمی برای تو

نیمی برای باد ، تا در کوچه ها بوزد ، پنجره اتاقت را بر هم بکوبد

و پیام دوست داشتنم را به تو برساند.

 

و تو دستانت را در دستانم حلقه می کنی

و من گم می شوم میان این روزها ...

فصل ها را گم می کنم و پاییزم بهار می شود.

 

پ.ن ۱: "کیان امروز" منتشر شد  . برای دریافت PDF نشریه ، آدرس الکترونیکی خود را به Kian.emruz@yahoo.com اعلام کنید.

پ.ن ۲: تجربه جالب و گاها مضحکی است T.A بودن!! وقتی بچه ها صدایت می زنند : "استاد"!!!

پ.ن * : چرا اینقدر قرابت لفظی و معنایی وجود دارد بین این نوشته ی من و این شعر فخری برزنده  که دو روز پس از نوشتن این پست آن را خواندم؟!؟! باور نکردنی است حتی برای خودم!!

 
 

چمدانت را می بندی...

 

بوی قهوه تلخ فضای اتاق سوسنی کوچک تنهاییمان را پر کرده

دو فنجان قهوه

تکرار همیشه

شیرین ، برای من

تلخ - درست مثل خودت - برای تو ...

 

نیستی!

چمدانت را با خود برده ای!

دلم را در چمدان بسته ات گذاشته ای

و فنجان قهوه تلخ سردت را در اتاق سوسنی کوچک تنهایی ام!

 

تو ماندی و دلم... 

 
 

گام به گام

شانه به شانه

عاشقانه قدم می زدیم

در هیاهوی مردمی که گویی حسودیشان می شود به ما دو نفر...

 

عقربه های ساعت ،

ماه به دور زمین ،

زمین به دور خورشید ،

خورشید به دور ما ؛

همه و همه

انگار که تنها برای ما می چرخند!

...

..

.

برای بیشتر دیدنت کاش خواب دیشب کمی طولانی تر بود...

 

پ.ن۱: خواب هایم از سمت  آشفتگی به سوی رویا روانه شده اند!

پ.ن: فکرهای تازه ای دارم! به تازگی تولد یک دختر! یک گل گیسو!

 
 

درین گم کرده بازار تنهایی ،

لبانت را که به هم

و چشمانت را که به تلفن دستی ات می دوزی ،

و شروع می کنی به سکوت ...

- و تنها صدای پچ پچی که نمی دانم با کیست

و از حرکات ریتمیک انگشتانت

روی آن شانزده دکمه لعنتی به گوش می رسد -

شبیه همین ماهی میشوی که امشب در آسمان است!

 

- ماهی که البته همیشه دوست داشتنی است -

 

پ.ن: شب یکم مهرماه! آن شب ماه نصف و نیمه در آسمان بود!

 

 
 

به من می گویی «بنویس!»

به همین سادگی...

و انتظار داری معجزه ای را ببینی که می گفت «بخوان!»

...

کاش می دانستی در این دل چه می گذرد!

آن وقت معجزه  را می دیدی!

 

پ.ن1: لذت ناب خواندن بعضی چیزها در بعضی جاها آنقدر زیاد می شود که دوست داری بقیه هم سهیم شوند در این لذت! حتا اگر شده با یک Ctrl+C و Ctrl+V !!

پ.ن2: شما رو دعوت می کنم به لذت بردن از " کافه پیانو "

پ.ن۳: رسیدن یک ایمیل از " فرهاد جعفری " کافیست برای تکمیل شدن خوشی های امروز!!

 
 

حرکتشان را احساس می کنم

جنب و جوش سلول هایم را

و پوستم که انگار این روزها تاب و تحمل این جنب و جوش ها را ندارد...

 

این همان در پوست خود نگنجیدن است به نظرم!

 

پ.ن: و تو باز فکر میکنی به این که من کیستم و چیستم

 و باز من تکرار که ،

یکی از اشتباهات خدا هستم درست مثل تو!!

 
 

تولدي بود ديگر

قدم زدن هاي شانه به شانه

همراه با ترنم  بارانِ خداحافظي – خداحافظي تابستان حتي شايد!-

در کوچه و خيابان هايي

پر از خاطره بودن

 و از جنس کوير!

تولدي در آستان خزان!

 

و همين کافي است براي دلي  ، که تا مدت ها هيچ  ديگر نخواهد!
 

پ.ن : اینجا انگار کسی چیزی راجع به من نوشته است! :دی

 
 

آنچه سالهاست گم کرده ام را

امروز

در لبخند معصومانه تصنعی ترس آلود برادر دوازده ساله ام یافتم

در حالیکه می کوشید پنهان کند نامه دختر همسایه را در جیبش...

 

آنچه گم کرده ام را

امروز

بر لبان خشکیده روزه دار دخترک روسپی یافتم

که خرجی خانه ، رمضان بر گردنش نیست...

 

گم کرده ام را

امروز

در آینه

بر انحنای زیبای لب های چهره ای یافتم که

در فکر فردا

شبیه من بود...

 

 

 
 

دفتر خاطراتم ،

کیف مدرسه ام ،

لابلای کتاب هایم...

همه را زیر و رو می کنی

به دنبال حرف های ناگفته ای که

در دل نهان دارم...

 
Blog Skin