شعر تو
88/08/28خواستم شعری برایت بسرایم
شفاف، بی پرده، بی ابهام...اما نشد!
این کاغذ باز هم سپید ماند!
تنها نوشتم:
![]()
-پنج-
زحمت سر و ته کردن کاغذ را خودت بکش...
پ.ن: از تمام صدها جمله ای که رژه رفتند چندین ساعت جلوی چشمانم،
همین چند جمله تنها روی کاغذ آمدند!
بعدا اضافه شد:
حساب که میکنم میبینم در این ماه (آبان) هفت پست نوشته ام!
خودش کلی رکورد است!
و من این اتفاق را به راحتی می توانم بگذارم به حساب چیزهایی که دارد تغییر می کنند در زندگی ام!
میگذارم به حساب روند مثبت زندگی و همه ی آن چیزی که داشتنش شاید هی نزدیک و نزدیک تر می شود!
فلسفه
88/08/21این عقل و دل لعنتی، گاه دچار فلسفه های احمقانه می شوند...
خسته که می شوم از این همه وسعت ِ نیستی ات،
این دو به چالش می کشند یکدیگر را...
دو سر طناب فرسوده را می گیرند
و آنقدر می کشند تا یکی شان با سر به زمین بخورد...
عقل سر به سر دل می گذارد گاهی:
-"آخر چرا باید عاشقش باشی؟!!"
و دل به فکر فرو می رود
و فکر می کند و فکر می کند و فکر ...
فکر و خیال و فکر و خیال...
و به یک باره دل می پرسد:
"چرا نباید باشم؟!..."
و عقلی که غافلگیر شده است
فکر می کند و فکر ...
دقیقه ای بعد،
این بار نوبت دل است گویا، تا بپرسد:
"چرا عاشقش شده ای؟!..."
...
..
آن وقت، می ماند نویدی شیدا و تویی ناپیدا...
سپید روز
88/08/18بهار؛
بعد از ظهری ابری و نمناک
بوی باران و خاک
تابستان؛
شبی پر ستاره و
نسیمی خنک
پاییز؛
غروبی نارنجی و
برگ ریزانی طلایی
زمستان؛
صبحی مه آلود و
دانه های ریز برف...
فرقی نمی کند اصلا...
یکی از همین روزها که
حرف آخرمان را همان اول خواهیم گفت،
من دستم را به تو می دهم و
تو گیسوانت را به باد...
و دلبری می کنی برای دلی که برده بودی
قبل تر از این ها حتی...
و ما عاشق تر می شویم...
رنگ تو
88/08/11شتاب کن
به سویم بیا
شعرم را دچار بی وزنی کن...
مگر این شعرهای سپید
روزهای سیاه را
خاکستری کند
لااقل...
پ.ن: انگار دوستی عزیز شروع به نوشتن کرده است! اینجا!
هرزگی
88/08/07گاه یک درخت
یک منظره
یا یک عکس...
گاه یک عطر
یک کتاب
یا یک جعبه مداد رنگی...
حتی گاه قطره ای اشک
خاطراتی ناب را زنده میکند برایت...
گاه اما
پین ٍ سوتین،
کرم موبر ٍ ویت،
و گوشواره های مزاحم...
پ.ن: پریود شده ام امروز! همه چیز را تعطیل کرده ام فعلا!
این تعطیلی امیدوارم چند ساعتی بیش دوام نیاورد...
کنکور و لمنسکات
88/08/03درس خواندن برای ارشد هم عالمی دارد!
ریاضی مهندسی می خواندم! رسیدم به اینجا که :
" هذلولی x^2 - y^2 = a تحت نگاشت w=1/z
به لمنسکات a.r^2 = cos 2b تبدیل می شود!!..."1
و من که در ریاضیات هنوز اندر خم کوچه اول مانده بودم،
بهتر دیدم دل خود و دوستان را شاد کنم لااقل!
این نکته عظیم را به تعدادی از دوستان SMS دادم
و جواب های جالبی دریافت کردم!
بهزاد2 گفت که ترجمه ی این جمله را زودتر بفرستم
و زبان آنگولایی نمی فهمد و این ها...
فواد جان با تعجب پرسیدند نگاشت دیگر چیست؟!؟3
محسن4 گفت معنی این چیزهایی را که گفتم نمی داند
اما تذکر داد مواظب باشم خط قرمز ها را رد نکنم!!
هم چنین یادآور شد که این احمق ها5 فکر می کنند
برای 13 آبان، با رمز نقشه کشیده ایم الان!
مسعود اما انگار این چیزها از سطح معلوماتش پایین تر بود6،
چون گفت: برای کنکور کارشناسی درس می خوانی یا برای ارشد!!؟7
...
..
و من هم چنان امیدوار ادامه می دهم
1: لازم که نیست قسم بخورم "لمنسکات" برای اولین بار به چشمم خورد امشب؟!
2: ایشان هم خیر سرش برای کنکور می خواند گویا مثل من!
3: فواد هم مانند من و بهزاد!
این که بپرسید نگاشت چیست؟ درست مثل این می ماند که من به شما بگویم
می دانی که اگر 20 بار 2 را با هم جمع کنم جواب می شود 50!!
و شما بپرسی جمع چیست آن وقت؟!
نفهمیدید؟! همممم...
درست مثل این است که بروی رستوران و از گارسون بپرسید پیشنهاد سرآشپز چیست
و او بگوید "یورچه پافکالونس" با "لیمو" و شما بگویید یورچه پافکالونس با چی؟!
4: زندانی سیاسی سابق!
ضمنا به جای احمق واژه ای دیگر به کار رفته بود که از گفتنش معذورم!
5: خودتان که می دانید منظورش از احمق ها چه کسانی بودند؟!
6: این جمله ایهام ندارد اصلا!!
ضمن اینکه، مسعود جان! دوران دبیرستان به شما لمنسکات درس دادند آیا؟
فوتو پست (کنکور و کاغذ هایی که نه از درس، که از تو پر می شوند!)
