این روزها...
88/06/18این روزها که می گذرد شادم
شادم که می گذرد این روزها
قیصر امین پور
پ.ن1: خدایی که کاش باشی، شکرت می گویم حتی برای این روزها...
ماه
88/06/14ماه و برج؛
همسایگان همیشگی
نزدیک و صمیمی اند از این دور دست ها!
و چه آرامش نابی نهان است در این نزدیکی...
نزدیک تر اما...
فاصله است میانشان!
خیابان ها فاصله حتی...
داستان ماه و برج
قصه ی من و توست؛
چه صمیمانه نزدیکیم هنگامی که دوریم
و چه دور وقتی نزدیکیم...
پ.ن1: فوتو پست (Photo by me)
پ.ن2: پس از 12 روز، که بر تو و همه ی ما زهرگون گذشت ثانیه هایش،
فردا دوباره در کنارمان خواهی بود و همه خوشحالیم ازین بابت، محسن عزیز!
بعدا اضافه شد:
پ.ن3: 12 به 13 رسید و تو نیستی هنوز!
پ.ن4: دل تنگی، بغض و گاه اشک...
ستاره
88/06/11ستاره های آسمانشان را
یک به یک
بر شانه های من و تو می نهند...
آسمانشان تاریک و تاریک تر می گردد!
پ.ن: فوتو پست
نیمکت
88/06/06صبح؛
قلب هامان میان دستان گره کرده مان
بوسه هامان میان پچ پچ هامان
شب؛
قلبت، میان تاریکی تنگ سینه ات
تَنَت، میان دستان شکننده ی ابتذال
***
چه صبح ها که در فاصله ی " ای کاش..." به شب می رسند
و چه شب ها که ای کاش دستان ِ سپیده را لمس نمی کنند!
***
صبح و نیمکت ِ تنهای ِ پارک
شب و تخت ِ خواب ِ بی من ِ تو ...
پ.ن1: فوتو پست
پ.ن2: این روزهای بالقوه شاد، چقدر تلخ شده اند بالفعل!
چه می گذرد بر تو این شب ها؟!
زودتر بیا که تب دارد این دل بی تو!
