تبليغاتX
نوید بدون روتوش
خرداد ۱۰ سالگي ام را خوب به خاطر مي آورم:

مرد شكلاتي پوش از آزادي و جامعه مدني مي گفت،

مرد شكلاتي پوش از گفتگوي تمدن ها مي گفت،

مرد شكلاتي پوش از دوستي و صلح مي گفت،

مرد شكلاتي پوش اسطوره و قهرمان گشته بود،

 

 به لطف قانون اساسی مان اما او را شكستند...

 

در تابستان ۱۸ سالگي ام

مرد شكلاتي پوش در سال هايي كه مي توانست قهرمان من باشد،

 عباي شكلاتي اش را از بر زمين انداخت و رفت!

و  دوباره همان آش و همان كاسه...

 

چند سال بعد، اين بار در گوشه اي ديگر از دنيا مردي ديگر از صلح و دوستي و آزادي سخن گفت...

مرد شكلاتي،

پسر مهاجر كنيايي،

او دستش را دراز كرده است،

كافي ست مشت هايمان را باز كنيم...

 
 

دلتنگ پيوند نگاهت كه مي گردم،

به سويت مي ميرم!

 

و شمارش پولك هاي سپيد پيراهن سياهت

لالايي ِ شب هاي بي نگاهم مي شود...

 

صد افسوس كه بهانه ي هر شبانه ي گم شدنشان

مي ربايد خواب را از نگاه بي نگاهم!

 

راستي!

ستاره هاي آسمان تو نيز گم مي شوند؟!

                                كسي مي دزدد؟!

 

پ.ن۱:تا به كِي ستاره ها را به نام ِ خود سند زدن؟!

پ.ن۲:از اين پس در اينجا دغدغه هاي سياسي-اجتماعي ام را خواهم نوشت! 

 
Blog Skin