واژه های گرفتار قفس
87/09/29مهمان چشمان غریبه ای گشته ای و
معشوقت را فریاد می زنی...
دنیایم غرق در سکوت می شود و
تو را -نامت را- سکوت می کنم...
پتکِ فریادِ غرورت ، بر قامتِ سکوت زده دنیایم می نشیند!
*****
در ساعات پایان شب های پاییز ِ هشت و هفتِ جفت دویِ زندگیم ،
-که به گواه پلک های تا سحر بازم ، طولانی تر از یلدا گشته اند حتی!-
ترانه های کاغذی ام
باز هم طعم تنهایی می دهند
تن هایی با عطر تو...
فرار به خوشبختی
87/09/08روزی از همین روزها،
ساعتی که شب، خرامان، دستش را به صبح می رساند
لحظه ای که خورشید دوریت را برنمی تابد
و بی قرار، در انتظار پیوند با آسمان است
- در کنتراست زیبای تاریکی و روشنایی-
و در خلوت بی صدای شهری که مردمانش چون همیشه خواب خوابند،
تو را خواهم دزدید و با خود خواهم برد
تا بیکرانی چون عمق نگاهت
تا میان همان کوه هایی که خورشید آنجاست
و از آنجا برای دیدن رویت طلوع می کند.
روزی از همین روزها
روزی که بی شک نزدیک است...
اعدام احساس
87/09/06قیچی تیز سانسور را بر می دارم و به جان کلماتم می افتم.
زبانم را به "دوست داشتن" در دهان نمی گردانم.
احساسم را در سلول انفرادی، در جزیره ای دور افتاده، حبس می کنم.
...بُغضم تَرَک می خورد
از میان نرده های سرد اتاق تنهایی ام
.به درخت عریان باغچه همسایه خیره می شوم
!امید و فردا انگار به هم آمیخته شده اند
امید به آزادی احساس
!نه اعدام آن
پ
.ن: مواظب تمام چیزهای تَرَک خورده باید بود! مبادا که روزی بشکنند
تیشه تکامل
87/09/01
پس از مدت ها به سراغ صندوقچه چوبی قدیمی خاطراتم می روم،
و صدای باز شدن دری که مست می کند مرا
و می برد به کوچه باغ های خلوت تنهایی، عطر یاس، بوسه ها، ...
تیشه ام را بر می دارم و می کوبم،
می کوبم بر خودم و بر قامت دیوار قطور این کهنه زندگی
می کوبم و می کاوم،
تا شاید به ریشه های خود برسم...
تیشه ام را بر می دارم و می کوبم،
می کوبم بر تمام مرزها، لایه ها، قیدها و بندها و تارهایی که بر خود تنیده ام
می کوبم و می کاوم،
تا رها کنم خود را و اجازه دهم به این روح وحشی سرگردان
تا هر آنجا که می خواهد،
-هر آنجا که دوست می دارد-
سکنی گزیند...
تیشه ام را بر می دارم و می کوبم،
می کوبم بر سر تمام مجسمه ها و فرشته هایی که در ذهن پرورانده ام
می کوبم و می کاوم،
تا پیدا کنم آن پری دریایی را
که شاید در قامت تو،
از دریا به میان انسان ها آمده است...
می بینی؟!
واژه هایم نیز دچار تو شده اند!...
پ.ن1: و این "هفت" مقدس دوست داشتنی!!
هفتمین انگشت شمارش دیدارهایمان بالا می رود و ...
پ.ن2: و امروز، فال من سیصد و شانزدهمین غزل حافظ:
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
...