نامه
88/11/17گفته بودی برایت نامه بنویسم...
" نگران نباش..."
-رنگ دروغ که بر زندگی بپاشم-
" ...اینجا همه چیز مثل همیشه است!
زندگی در جریان است!
آسمان هنوز بالای سر است و
پرنده ها بر شاخه ها نشسته اند...
...
..
نگران نباش!
حال همه خوب است... "
چه اهمیت دارد اما
اگر زندگی جریانش متلاطم و
آسمانش گرفته و ابری و
پرندگانش خالی از فکر پرواز باشند؟!
چه اهمیت دارد این ها
وقتی نمی دانم وسعت کویر نیستی ات
چند سراب دیگر تا رسیدن به تو، پیش پایم خواهد نهاد؟!
ف ا ص ل ه
88/11/10"تو" ی بر دل نشسته...
"واژه" های بر کاغذ ماسیده...
و "من" معلق در فاصله مبهم دو خط آبی کاغذ سپید...
..
.
این ها شده اند تمام این روزهایم ...
شبانه
88/10/16بی تو نی ام دور مباش، چون مه بی نور مباش
هست بکن، مست بکن، هر چه ازین دست بکن
راه بیار، راه بیار، صد به ازین چاه بیار
عشق بده، شور بده، باده ای از نور بده
ساقی من گوش بده، سوی من آغوش بده
جام پیاپی مخورم، زان لب چون نوش بده
پ.ن: این ها نتایج شبی است پر از سکوت و پیاده روی شاید!
گروگان
88/10/15فصل کودکی؛
قصه دیدار...
قصه من،
تو
و عروسکی که گم می کردمش هر روز
در رویای بوسه ای...
قصه عروسک پنهان در دخمه اتاقک کم نور انباری...
قصه آشفتگی تو در جستجوی عروسک
و سرمستی من در تعقیب تو ...
قصه شکار و
لمس لبهایت در شیرین ترین خلوت خانه کوچک کودکی
به بهانه پیدا شدن عروسک!
قصه مادربزرگ نگران در جستجوی ما
و فریادهای شادانه و
لبخندهای کودکانه ما در جستجوی خوشبختی...
فصل جوانی
قصه تکرار...
قصه من،
تو
و دلی که گمش کرده ام این بار...
قصه دل پنهانم در گوشه تنهایی تو...
قصه بی فراری من در عطشت
و سِحرخند تو بر شیدایی من...
...
..
.
بعدا اضافه شد:
پ.ن: عطر گل مریم عاشق تر می کند آدم را گویی!
سمفونی باد
88/10/11کاسه صبر سکوتم که به سر می رسد...
دست و پایم سست می شود!
قصه رقصمان در سمفمونی ِ ساز ِ گام هامان
ناخواسته سُر می خورد درست روی همین صفحه سفید
که ساعت هاست تنها سایه مداد سیاهم سرگردان است بر آن...
و به یاد آن روز که بازو در بازوی هم
بادبادک تنهایی مان را
در هلهله باران و
هیاهوی باد
بر بساط ِ این آبی بیکران، رها کردیم
بر تنهایی بی شمار این برگ های تقویم زندگی ام
بغض می کنم...
